آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش.

آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش

انسان در موقعیت که قرار بگیرد، با خویش معامله می‌کند و با خدای خویش، بس. آب کشیدنِ دمادم جانماز با اندیشه‌ی آن‌که از چشم ناظران نمازمان را طهارت بخشیده باشیم، بر کنار نگه داشتن خویش از جزر و مد، «چرا که سلامت بر کنار است»؛ جاده را تا انتها دانستن و با اطمینان به این‌که دَد و دامی در کمین نیست به راه افتادن، این‌هاست که زندگی را از شکوهِ در مخاطره زیستن می‌اندازد و حرارت حیات را به یخ‌بندانِ نجابتِ صوری می‌کشاند. آتش زندگی‌ست، نه مرگِ آتش.

آری همانا دنیا خانه نابود شدن، رنج بردن از دگرگونی‌ها و عبرت گرفتن است. و از نشانه نابودی آن‌که روزگار کمان خود را به زه کرده، تیرش به خطا نمی‌رود؛ و زخمش بهبودی ندارد، زنده را با تیر مرگ هدف قرار می‌دهد، و تندرست را با بیماری از پا درمی‌آورد، و نجات یافته را به هلاکت می‌کشاند. دنیا خورنده‌ای‌ست که سیری ندارد و نوشنده‌ای است که سیراب نمی‌شود؛ و نشانه رنج دنیا آن‌که آدمی جمع‌آوری می‌کند آن‌چه را که نمی‌خورد و می‌سازد بنایی که خود در آن مسکن نمی‌کند؛ پس به سوی پروردگار خود می‌رود نه مالی برداشته و نه خانه‌ای به همراه برده است. و نشانه دگرگونی دنیا آن‌که، کسی که دیروز مردم به او ترحم می‌کردند امروز حسرت او می‌خوردند و آن کس را که حسرت او می‌خوردند امروز به او ترحم می‌کنند و این نیست مگر برای نعمت‌هایی که به سرعت دگرگون می‌شود و بلاهایی که ناگهان نازل می‌گردد. و نشانه عبرت انگیز بودن دنیا، آنکه آدمی پس از تلاش و انتظار تا می‌رود به آرزو‌هایش برسد، ناگهان مرگ او فرا رسیده، امیدش را قطع می‌کند، نه به آرزو رسیده و نه آنچه را آرزو داشته باقی می‌ماند. سبحان الله! شادی دنیا چقدر فریبنده و سیراب شدن از آن، چه تشنگی‌زاست؟ و سایه‌ی آن چه سوزان است؟ نه زمان آمده را می‌شود رد کرد و نه گذشته را می‌توان باز گرداند، پس منزه و پاک است خداوند، چقدر زنده به مرده نزدیک است برای پیوستن به آن؟ و چه دور است مرده از زنده که از آنان جدا گشتند؟

در باب فرصت‌های موجود در انتخابات

نوشته شده در جمعه ۷م اسفند ۱۳۹۴

فکر می‌کنم مهم‌ترین اتفاق و نکته‌ی این دوره از انتخابات این‌ست که افراد و گروه‌ها با تمام تفکرات مختلف به این نتیجه رسیده‌اند که تغییرات در عرصه سیاست، صرفا در صورت همراهی مردم هم‌عقیده به صورت آهسته و پیوسته شکل می‌گیرد و نمی‌شود با ماجراجویی‌ها و با هزینه به خواست‌شان برسند. بر خلاف ظاهر قضیه این‌که بزرگ‌ترین ساختارشکنان دیروز صراحتا از رای دادن حرف می‌زنند در کل بسیار امید دهنده است.

نکته فرعی دیگر هم این است که شما اگر امام خمینی هم باشی باید تفکرت در جامعه طرف‌دار پیدا کند. نمونه‌اش شهید مطهری که معروف است در فاسدترین مجله زمان حکومت پهلوی درباره‌ی حجاب قلم می‌زد و استدلال می‌کرد و یا به عنوان یک آخوند در دانشگاه‌ها طرح بحث می‌کرد. از این‌جا مشخص است که واقعا باید عده‌ای توهم همراهی همیشگی مردم را کنار بگذارند و از دفاع از عقیده‌شان کنار نکشند که بعدا یک‌هو متعجب نشوند چرا مردم آن‌ها را مسلط بر امورشان نکرده‌اند!

دردا ز دوست نادان

نوشته شده در پنجشنبه ۶م اسفند ۱۳۹۴

ماها با یک سری دوست نادان هم سر و کار داریم. دوستانی که چون از درک مصلحت و شرایط زمانه عاجز هستند، در برخورد با سایر مذاهب و فرق ما را متهم به ترس و بی‌سوادی و سازشکاری می‌کنند و حال این‌که اینگونه نیست؛ چرا که آن کسی که بیخ خر استکبار و اسلام آمریکایی را گرفته مائیم و نه غیر و آنکه در مقام علم و آگاهی رو در رو و چشم در چشم و پنجه در پنجه انحرافات ایستاده مائیم و نه غیر و آن‌که همیشه دم از اصول می‌زند و در حال تطبیق فروع بر آن‌هاست مائیم و نه غیر!

[عکس از سید مصطفی موسوی]

برای بعضی‌ها غیرت، به شکل یک سر و صدا و «من نمی‌فهمم» ها جا افتاده که زیر هزاران پوشش خبری فقط به فکر لعن‌های نامقدس خویش و خون‌ریزی نامتناسب با شرایط هستند و گویا در امروزمان یا مسلمانی زیر سلطه وجود ندارد و یا اینکه مسئول پاسخ‌دهی به ندای آن مظلومان نیستند. حقا که ارزش‌های انسانی و دینی فراموش شده‌اند و از آن بدتر، ضد ارزش‌ها ارزش.

اگر فکر می‌کنید درکش سخت است، این گونه به ماجرا نگاه کنید: اگر امام زمان ما باشد، بر روی منبر رفته از ارزش کارهای شما سخن می‌راند یا این‌که ندا می‌دهد: «بیدار شوید که کفر و الحاد بر شما به وسیله تفرقه مسلط شده که لیس علی المسلم للکفار تسلط و سبیل؟» و گروه گروه مرتب می‌کرد و به جبهه‌های نظامی و فرهنگی و سیاسی اعزام می‌نمود؟

اگر باز هم جا نمی‌افتد: منبری‌های شما در تقابل فکری با مادی‌گراها، کمونیست‌ها، لیبرال‌ها و تکفیری‌ها و عرفای نوظهور هستند یا منبری‌های ما؟ قمه‌زن‌های شما در حال کوبیدن قمه‌شان بر سر یزیدیان امروز که همانا آمریکایی‌ها و صهیونیست‌ها هستند و فرزندان نامشروع آنان، تکفیری‌ها می‌باشند و یا اینکه هر روز دسته گلی از فرزندان پاسدار و بسیجی خمینی کبیر و خامنه‌ای عزیز تشییع می‌شوند؟

رسیدن به حق سخت نیست مگر زمانی که نخواهیم برسیم؛ زمانی که با کجی‌مان خو گرفته باشیم!

مردمی که ما باشیم

نوشته شده در چهارشنبه ۵م اسفند ۱۳۹۴

توی شلوغ پلوغی این روزهای ما مثلا مسلمانان ایرانی جماعت دو چیز را خوب فراموش کرده‌ایم: یک اسلام‌مان را و دو ایران‌مان را. این تمام چیزی‌ست که در هنگام بررسی رفتار و کردارمان حس می‌کنم.

فراموشی این رو هم از زیر پا گذاشتن انصاف و ساکت کردن وجدان‌مان و البته لقمه‌های شبهه‌ناک نشأت گرفته. مرد می‌خواهد که درگیر خودش شود. وانمود می‌کنیم همه چیز در ظاهر درست است و البته تمام توجیه‌مان برای خدا لابد همین است که کو درد؟ کو داد؟ کو من؟ کو تو؟

مهربانی خدا را از همین روزها درک می‌کنم که باز هم فرصت می‌دهد و به یقین از همین فرصت‌ها بوی عذاب خدا می‌آید! در روزگاری هستیم پر شتاب که لحظه به لحظه حجت‌ها برای‌مان برهانی می‌شوند و تمام می‌شوند و نکند که تمام شویم... که موتوا که حاسبوا.

یقینیِ تجربه شده

نوشته شده در سه شنبه ۱۰م شهریور ۱۳۹۴

این‌روزها یکی از بهترین جاهایی که راحت فکر می‌کنم، وقتی‌ست که با موتورم توی شهر دنبال کارهایم توی خیابان‌های شلوغ قم در رفت و آمد هستم. القصه این‌که دیروز به فکر وضعیت اقتصاد مملکت‌مان افتادم و داشتم سعی می‌کردم بهترین راه‌حل و شدنی‌ترین شیوه را برای حل این معضل واقعا معضل پیدا کنم، یک آن جوانی هم سن و سال خودم -ولی مجرد- را تصور کردم که از من این سوال را می‌پرسید و من بی‌درنگ به او گفتم: ازدواج کن!

شاید کسی این حرف را به سخره بگیرد و یا قبول نکند و یا هرچه؛ ولی من که نمی‌توانم یقینات تجربه شده‌ی خودم را ندیده بگیرم. می‌توانم!؟ بعله، این مسئله که باید هر کاری را به شیوه درستش انجام داد پیش‌فرض ماست. به همین علت که اگر کسی ازدواج کرد و وضیعت اقتصادی‌اش بهتر نشد، یک جای کارش و یک جای محاسباتش غلط بوده؛ بلاشک!

مضاف: هر چه فکر کردم دیدم زورم می‌آید بدون صغری و کبری چیدن، فقط نتیجه را بنویسم. ان شاء الله بزودی صغری و کبری‌ـش را هم هم..

هر لحظه تلاش؛ هر لحظه ذهاب

نوشته شده در دوشنبه ۹م شهریور ۱۳۹۴
چند روز پیش گل‌هایی را تهیه کردیم؛ امروز هم آکواریوم کوچکی را راه می‌انداختیم و اکنون که آخر شب باید حساب بشود نوشتن را باز شروع می‌کنم و فردا هم باید که عکاسی را. فضای خانه می‌رود که بشود آن چه روزها آن را تصور می‌کردیم... زندگی‌مان را دوست داریم؛ هر چند که شیاطین می‌خواهند جلوی نوربینی ما را بگیرند و حال آن که خداوندی وجود دارد اکبر.

مُضاف:
هر که به جور رقیب
یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند
مدعیِ بی‌وفاست

بابِ مفتوحِ هدایت

نوشته شده در سه شنبه ۲۳م تیر ۱۳۹۴
توی شلوغی این روزهایم که افکارم هم به شدت کلافه‌ام کرده، یک جمله در زیر یک عکس منتشر شده از آقا مجید صفری سخاوت -این عکاس با سلیقه- خواندم که بسیار مرا جلو برد: «آرامش محصول تفکر درست است؛ اما گاهی آرامش، هنرِ نیندیشدن به انبوه مسائلی است که ارزش فکر کردن را ندارند...»


مُضاف:

مشکلی حل نشد از مدرسه و صحبت شیخ

غمزه‌ای تا گره از مشکل ما بگشایی

روزهای بی‌ایمانی...

نوشته شده در يكشنبه ۲۱م تیر ۱۳۹۴

این روزهایم را جزء روزهایی خواهم نوشت که خداوند قصد کرده آدم شدنم را، به هر بهانه‌ای و در هر لحظه‌ای. و اینکه گرما را حس می‌کنم ولی ظاهرا به ناخالصی‌هایم عادت کرده‌ام و یا شاید حتی دوست‌شان دارم؛ وا دادا.


مُضاف:

بیدلی در همه ایام خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد

آمادگی‌های رقصیدن در میانه‌ی میدان

نوشته شده در يكشنبه ۱۴م تیر ۱۳۹۴

فکر می‌کنم دو هفته‌ای مانده تا برویم سر زندگی‌مان. خانه‌ای که اجاره‌اش کرده‌ایم خشک و خالی‌ست. انگار سال‌ها کسی در آن عاشق نبوده. بوی مرگ هم نمی‌دهد. هنوز به این بهاها هم نرسیده. مثل فکری‌ست که معلق مانده در ذهن. باید همت کرد سر و سامانش داد. نتیجه هم به شکل تو خواهد بود، چنان که فکرِ معلقِ سامان یافته...

مرور می‌کنم تاریکی‌ها را و نورها را: کمی شستشو؛ کمی چراغ؛ کمی سبزه؛ کمی صدا؛ کمی آب، کمی هوای تازه و بسیار عشق؛ که به قول نادر ابراهیمی بزرگ: «آنچه چراغ‌ها را مطرح می‌سازد، خود تاریکی است. در بطن تاریکی، چراغ‌ها باور می‌شوند.»

مردی که دور می‌شود

نوشته شده در دوشنبه ۲۴م فروردين ۱۳۹۴

نمی‌دانم چه حکمتی‌ست که هر بار در همین خیابان همچین عکسی ثبت می‌کنم: مردی که آرام آرام دارد جلوی من دور می‌شود...

نه «حق من اینست و وظیفه‌ی تو آن» سراییدن

نوشته شده در شنبه ۲۳م اسفند ۱۳۹۳

یکی از بهترین لحظه‌ها توی زندگی متاهلی، آن وقتی‌ست که به خاطر همسرت از چیز مورد علاقه‌ات و البته مورد نیازت می‌گذری و مطلوب او را فراهم می‌کنی، با این فرض نیز که «او» به آن نیاز خاصی ندارد و فقط دوست دارد که داشته باشدش. حسی به آدم دست می‌دهد که هر موقع به یادش می‌افتی، بیشتر از قبل شیرینی زندگی را می‌چشی. راضی‌تر می‌شوی و که چه سخت است رضایت؟
زندگی مشترک یعنی این؛ نه «حق من اینست و وظیفه‌ی تو آن» سراییدن. این مسخره بازی ها را باید کنار گذاشت. ما انسان‌ها خیلی جالب‌تر از این حرف‌ها هستیم. کمی بیشتر فکر کن... بیشتر از گذشته‌.